حوادث، وقایع، هجرت

حضرت ابراهیم و ساخت خانه کعبه

ــ با تو هستم! صبر کن! باید اینجا بایستی و هفت بار صدای الاغ از خود در بیاوری!
ــ چرا باید این کار را بکنم. مگر من دیوانه ام؟
ــ عجب حرفی می زنی! این یک رسم مهمّ است، نگاه کن همه دارند این کار را می کنند.
ــ خوب، همه کارِ بی خودی می کنند.
ــ اگر تو این کار را نکنی بیماری «وبا» می گیری.
با تعجّب به من نگاه می کنی. به راستی تو را کجا آورده ام؟ من خودم هم تعجّب کرده ام.
ما کیلومترها راه آمده ایم تا خانه خدا را زیارت کنیم. همان خانه ای که خداوند ابراهیم(ع) را فرستاد تا آن را آباد کند. ما می خواهیم وارد این شهر بشویم؛ امّا چرا مردم از ما چنین خواسته ای دارند؟
ما به روزگار خرافات آمده ایم، به روزگار جاهلیّت! هنوز پانزده سال تا ظهور اسلام باقی مانده است.
این هم یکی از خرافاتی است که این مردم به آن اعتقاد دارند: اگر هنگام ورود به شهر، صدای الاغ از خود در آوری از «وبا» در امان خواهی بود!۱
اکنون وارد شهر می شویم و به سوی کعبه می رویم، تو خیلی مشتاق دیدن خانه خدا هستی. می دانم می خواهی بر جای دستِ ابراهیم(ع) بوسه بزنی.
این خانه، خانه یکتاپرستی است، خدا به حضرت آدم(ع) دستور داد تا این خانه را بنا کند.
وقتی کار ساخت کعبه تمام شد، خدا به او وحی کرد که من گناه تو را بخشیدم و رحمت خود را بر تو نازل کردم.۲
این خانه، شعبه ای از رحمت و مهربانی خداست، شاید شنیده ای که خداوند توبه حضرت آدم(ع) را کنار همین خانه قبول کرد.

ــ با تو هستم، صبر کن!
ــ برای چه؟ ما فاصله زیادی تا کعبه نداریم. من می خواهم به زیارت بروم و طواف کنم.
ــ الآن وقت مناسبی برای این کار نیست. باید صبر کنیم.
ــ یعنی چه، مگر طواف هم وقت مناسبی می خواهد؟
ــ اگر حالا کنار کعبه برویم با زنی روبرو می شویم که لخت و عریان طواف می کند.۳
ــ آخر مگر چنین چیزی می شود؟
ــ بله، من که گفتم، ما به سرزمین سیاهی ها و خرافات آمده ایم.
هنوز با ناباوری به من نگاه می کنی. آخر چگونه ممکن است که یک زن با آن وضعیّت برای طواف بیاید. تعجّب نکن! این یک قانون است. خوب است سایه ای پیدا کنیم و بنشینیم تا من ماجرا را برایت تعریف کنم.

سال ها پیش در این سرزمین هیچ نشانی از آبادی نبود. درّه ای خشک که هیچ کس آن را نمی شناخت.
خدا به ابراهیم(ع) فرمان داد تا فرزندش اسماعیل(ع) را همراه با مادرش به اینجا بیاورد و کعبه را که ویران شده بود، دوباره بسازد.
کار ساخت کعبه که تمام شد، حضرت ابراهیم(ع) به فلسطین بازگشت و هاجر و اسماعیل(ع) را کنار کعبه گذاشت.
چند روز که گذشت، گروهی از عرب ها، گذرشان به اینجا افتاد. آنها وقتی آب زمزم را دیدند در اینجا منزل کردند. کم کم مردم زیادی در اینجا جمع شدند و شهر مکّه ساخته شد. بیشتر مردمِ این شهر به دین ابراهیم(ع) ایمان آوردند.
سال ها گذشت، آرام آرام شهرت کعبه به اطراف رسید، مردم از هر گوشه و کنار برای طواف آن می آمدند، زیرا حج از اعمالی بود که در دین ابراهیم(ع) به آن تأکید شده بود.
شهر تا مدّتی در اختیار فرزندان اسماعیل(ع) بود؛ امّا بعد از مدّتی، گروهی از عرب ها شهر مکّه را در اختیار خود گرفتند.
آنها خود را خادمان کعبه خواندند و رسوم زیارت کعبه را تحریف کردند و از این راه به ثروت زیادی رسیدند.
یکی از قانون هایی که آنها وضع کردند این بود: هر کس که برای طواف کعبه می آید باید حتماً لباس مردم شهر مکّه را به تن کند و اگر کسی این لباس را نمی توانست تهیّه کند، باید لباس های خود را از بدن بیرون بیاورد و عریان طواف کند!
مردمی که برای طواف کعبه می آمدند، خیال می کردند این کار، یک دستور آسمانی است و با انجام آن، خدای کعبه را از خود راضی می کنند!
رهبران مکّه به آنها گفته اند شما با این لباس های خود که گناه انجام داده اید نمی توانید کعبه را طواف کنید، یا باید لباس ما را تهیّه کنید یا آنکه با بدن عریان طواف کنید.۴
امان از روزی که دین وسیله ای برای فریب مردم شود!

بلند شو! اکنون دیگر ما می توانیم به سوی کعبه برویم. وقتی کنار کعبه می رسیم تو مات و مبهوت می ایستی و نگاه می کنی!
در اطراف کعبه بت های زیادی می بینی، عدّه ای در مقابل این بت ها به سجده افتاده اند؛ گریه می کنند و از او حاجت می خواهند.
همه کسانی که طواف کعبه می کنند، کف می زنند و سوت می کشند. اینجا خانه خداست، مجلس عروسی نیست. چرا کف می زنند؟
عبادت این مردم، همین سوت زدن و کف زدن ها است، به راستی این چه دینی است که این مردم دارند؟
ما باید به طواف خود ادامه بدهیم و با خدای خود راز و نیاز کنیم. درست است که در میان این همه سوت و کف، صدا به صدا نمی رسد؛ امّا خدا در همه حال، صدای بندگانش را می شنود.۵

بعد از طواف، به سوی چاه زمزم می رویم تا قدری آب بنوشیم.
چه آب گوارایی!
همان آبی که خدا برای هاجر و اسماعیل(ع) از دل زمین جاری کرد. وقتی ابراهیم(ع) به سوی فلسطین رفت، هاجر ماند و یک نوزاد.
در اینجا نه آبی بود و نه درختی. اسماعیل(ع) تشنه شد و هاجر به جستجوی آب رفت. او در دل این کوه ها می دوید تا شاید آبی پیدا کند. او به هر جا که می دوید جز کوه و سنگ چیزی نمی دید.
خدا هیچ گاه مهمان خود را فراموش نمی کند. ناگهان از زیر پای اسماعیل(ع)، چشمه ای جاری شد.
هنوز هاجر می دوید. او خسته شد و ناامید به سوی اسماعیل(ع) بازگشت.
نگاهش به آب زلالی افتاد که از دلِ زمین می جوشید. خدا با آب زمزم از مهمانش پذیرایی کرده بود.۶

کنار چاه زمزم، چند نفر با هم سخن می گویند:
ــ خوشا به حال ما که امروز به مکّه آمدیم.
ــ برای چه؟
ــ مگر خبر نداری؟ قرار است درِ کعبه را باز کنند.
ــ چقدر خوب.
ما هم خوشحال می شویم. خیلی دلمان می خواست که بتوانیم داخل کعبه را ببینیم.
ساعتی می گذرد، چند پیرمرد به سوی کعبه می آیند. همه مردم کنار می روند، فکر می کنم آنها بزرگان مکّه هستند. کلید درِ کعبه به دست یکی از آنهاست.
اکنون درِ کعبه باز می شود، مردم در صف می ایستند تا یکی بعد از دیگری وارد کعبه شوند. باید قدری صبر کنیم تا نوبت ما بشود.
اکنون ما وارد کعبه می شویم.
خدای من! اینجا خانه خداست یا بتکده؟
هر چه نگاه می کنی بت می بینی! ده ها بت در درون خانه خدا چه می کنند؟
گروهی به سوی آن بت بزرگ می روند. در مقابلش به سجده می افتند و گریه می کنند و از آن حاجت می خواهند.
در این میان، من شروع به شمارش بت های کوچک و بزرگ می کنم که در داخل کعبه و اطراف کعبه است.
اینجا خانه توحید است ؛ امّا سیصد و شصت بت در اینجا جلوه نمایی می کنند.۷
تو مات و مبهوت به آنها نگاه می کنی و از من می پرسی: چرا این مردم بت پرست شده اند؟
باید تاریخ را با هم بخوانیم:

سال ها پیش، مردی به نام «ابن لُحَیّ»، رهبر شهر مکّه بود. او به بیماری سختی مبتلا شد.
طبیب ماهری در مکّه بود به او دستور داد تا به شام (سوریه) سفر کند و بدن خود را با آب چشمه ای که در آنجاست، بشوید.
رهبر مکّه به شام رفت. آن چشمه را پیدا کرده و چند ماه را در آنجا ماند و هر روز در آبِ آن چشمه، بدنش را شستشو می داد.
مردم شام، بت هایی را برای خود درست کرده بودند و آنها را می پرستیدند. او به یکی از این بتکده ها رفت و با دیدن آن مردم بت پرست فهمید که رهبران آنها از راه بت پرستیِ این مردم به چه ثروت زیادی رسیده اند.
هر روز ده ها گوسفند قربانی می شوند و بعد از پایان مراسم، همه آنها کباب شده و سفره ای رنگین پهن می شود.
او فهمید که تمامی هدیه های ارزشمندی که مردم برای بت ها می آورند، میان رهبران تقسیم می شود.
اینجا بود که فکری به ذهن رهبر مکّه رسید: ساختن یک بت در مکّه و فریب دادن مردم!
وقتی او از سفر بازگشت، فکر بت پرستی را در مکّه رواج داد. در فاصله کوتاهی بت های زیادی ساخته شد و مردم به پرستش آنها مشغول شدند.
اعتقاد مردم به سه بت بیش از بقیّه بود و آنها را دخترانِ خدا می دانستند و در برابر آنها سجده می کردند و از آنان حاجت می خواستند.۸
نام دخترانِ خدا چنین بود: «لات»، «مَنات» و «عُزّی».

ــ حالا می فهمم که منظور آنها از آن دعا چه بود؟
ــ کدام دعا را می گویی؟
ــ وقتی ما طواف می کردیم، دعایی را که مردم می خواندند، می شنیدم و نمی دانستم معنای آن چیست. در آن دعا نام «لات»، «عُزّی» و «مَنات» آمده بود.
ــ حتماً تو این دعا را شنیده ای: «واللاّتِ والعُزّی، وَمَناهِ الثّالِثَه الأُخری، فَإِنَّهُنَّ الغَرانیقُ العُلی، وَإِنَّ شَفاعَتَهُنَّ لَتُرتَجی».
ــ معنای این دعا چیست؟
ــ قسم به «لات»، «عُزّی» و «مَنات» که آنها سه دخترِ زیبای خدا هستند و ما به شفاعت آنها امید داریم.
حتماً دوست داری که از این دخترانِ خدا برایت بیشتر بگویم. این مردم در همه گرفتاری های خود آنها را صدا زده و از آنها کمک می گیرند.
نگاه کن! جهالت و نادانی با این مردم چه کرده است که در مقابل سنگ هایی که خود تراشیده اند، سجده می کنند و از آنها حاجت می خواهند!۹

عُزّی، عزیزترین بت این سرزمین است!
او الهه آفرینش است و همه هستی به دست او خلق شده است.
این مردم به داشتن عُزّی، افتخار می کنند، زیرا او در سرزمین آنها منزل کرده است و چه چیزی از این بهتر!
همه زمین و آسمان را که می بینی به دست این بت خلق شده است.
آیا می دانی که خانه عُزّی کجاست؟
بین راه مکّه و عراق معبدی بزرگ برای این بت ساخته اند. در آنجا قربانگاه بزرگی وجود دارد که شتران زیادی در آن قربانی می شوند.
اگر یک روز به معبد عُزّی بروی می بینی که عدّه زیادی دور یک سنگ صاف و سیاه طواف می کنند. این سنگ، همان عُزّی است.۱۰
نام بت دیگر «لات» است که در شهر طائف قرار دارد. او الهه آفتاب است. سنگی چهارگوش و بزرگ که مردم برایش قربانی می کنند و به او تقرّب می جویند.
این دختر خدا بازارش خیلی داغ است و عدّه زیادی با لباس احرام به زیارتش می روند، هیچ کس نمی تواند با لباس معمولی به زیارت او برود.۱۱
و امّا دختر سوّم خدا، نامش «مَنات» است و معبد او در کنار دریای سرخ بین مکّه و یثرب واقع شده است.
«مَنات»، بزرگترین دختر خداست و برای همین مردم برای زیارت او گروه گروه می روند و برای او قربانی زیادی می کنند.۱۲

این حکایت سه دختر خدا بود. در این سرزمین، بت های زیاد دیگری نیز وجود دارند. هر کس در خانه خود، بت کوچکی دارد.
در این روزگار هیچ خانه ای پیدا نمی شود که در آن بت نباشد!
هر روز صبح زود وقتی مردم از خواب بیدار می شوند کنار بت خود می روند و در مقابلش تعظیم می کنند.
هر کس که قصد دارد به جایی سفر کند، بعد از آن که با زن و بچّه خود خداحافظی کرد به سراغ بت خود می رود و دستی بر آن بت می کشد و خود را با آن متبرّک می کند. او فکر می کند که با این کار، بلاها از او دور می شود.۱۳
امروز بت پرستی دین و آیین این مردم است. آنها بت ها را شریک خدا می دانند.
آنها دین خود را از پدران و مادران خود فرا گرفته اند و هرگز در آن شک نمی کنند. آنها به شدّت از اعتقادات خود دفاع می کنند و اجازه نمی دهند کسی به دختران خدا جسارت کند.
امروز این بت ها قداست زیادی دارند. هر کس که به آنها بی احترامی کند و آنها را قبول نداشته باشد شکنجه سختی می شود.
در این میان، عدّه ای هستند که به بت ها هیچ اعتقادی ندارند، آنها از نسل ابراهیم(ع) هستند و به دین او باقی مانده اند.۱۴
افسوس که تعداد آنها بسیار کم است و نمی توانند در مقابل بت پرستان کاری بکنند.
آری، پایان شب سیه، سپید است. خداوند به زودی آخرین پیامبر خود را خواهد فرستاد تا همه بت ها را نابود کند و مردم را به سوی یکتاپرستی دعوت کند. به زودی ندایِ توحید به گوش همه خواهد رسید: خداوند یکتاست و هیچ شریکی ندارد.
برگرفته از کتاب بانوی چشمه زندگی خدیجه علیها السلام نوشته آقای مهدی خدامیان آرانی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *